تبليغاتX
مهتاب
خروس و بهار

خورشید داره می ریزه

گرما شو از آسمون

 

قولی قولی قول می خونه

آقا خروسه تو ایوون

 

به چه صدای نازی!

چه پرهای درازی!

 

بهار خاتون از خونه

میاد به بیرون یواش

 

تو دامنش می ریزه

ارزن و گندم و ماش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:47  توسط مهتاب شفاعی  | 

یک روز سیب با خیار عروسی کردند.آنها در یخچال با هم

 

 آشنا شدند و ازدواج کردند.

 

  آن دو عاشق هم بودند و مراسم عقد آنها در باغچه

 

بود و خیلی خوشبخت بودند.

 

راستی خانه ی آنها برگ بزرگ درخت بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:59  توسط مهتاب شفاعی  | 

روزی روزگاری در روستایی به نام فرا دختری کوچک که نام او فرشته بود

 

زندگی می کرد.روزی مادر فرشته مثل همیشه شیر گاوشان را دوشید و

 

توی کوزه کرد و به فرشته داد.مادر گفت:در راه که می روی مواظب باش که

 

پایت به سنگ ها گیر نکند.این پنجمین بار است که کوزه را می شکنی و

 

دست خالی و بدون پول  به خانه بر می گردی!فرشته گفت چشم و به راه

 

افتاد.در راه در این فکر بود که اگر شیر را با گاوشان به پسر پادشاه

 

 بفروشد شاید پسر پادشاه عاشق او بشود و با او ازدواج کند و بچه ای به

 

 اسم ستاره داشته باشند.اما تا  خواست شیر را به شهر ببرد لب

 

 چشمه سنگی بود.پایش به سنگ گیر کرد و کوزه افتاد و شکست.او نمی

 

 دانست چه طوری دست خالی به خانه برگردد و به مادر خود چه

 بگوید.شما

 

بگویید!فرشته چه کار کند؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:2  توسط مهتاب شفاعی  | 

کویر و بهار

 

روزی که خدا زمین را آفرید یک چمنزار خیلی قشنگ و بزرگ هم

 

آفرید که آن را خیلی دوست داشت.اما شیطان کاری کرد که آن

 

چمنزار قشنگ تبدیل به کویری خشک و خالی شد.

 

 فرشته ها وقتی فهمیدند به خدا گفتند.خدا گفت:بروید و روی آن

 

کویر (ها) کنید.

 

 آنها هم این کار را کردند وآن کویر تبدیل به بهار شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:57  توسط مهتاب شفاعی  | 

روزی دختر پادشاه به نام هانسل تصمیم گرفت به جایی سفر کند و چیزهای

 تازه ای یاد بگیرد.هانسل بیست ساله است.هانسل روی اتاقکش روی شتر

 می نشیند و به پدر خود می گوید:پدر جان!می خواهم چیزی به شما

 بگویم.پدر گفت:بگو دخترم.هانسل گفت:می شود من روی شتر بیستم

 بنشینم و از آن پایین نیایم؟پدر گفت:چرا؟دختر چیزی نگفت.او عاشق راننده

 ی شتر بیستم شده بود.بالاخره به پدر گفت.پدر خوشحال شد .او به راننده

ی شتر بیستم گفت و آنها با هم ازدواج کردند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:33  توسط مهتاب شفاعی  | 

امروز خانم معلم داستان امام علی و حضرت زهرا رو که به مرد فقیری کمک

 کردند برای ما تعریف کرد.بعد گفت:حالا شما یک نامه به امام علی (ع)

بنویسید.این هم نامه ی من:

 

سلام امام جان.دلم می خواهد تو را ببینم.امیدوارم از من ناراحت نشده 

باشی.حال  خود و همسرت چه طور است؟امام مشکل من این است که

 بچه ها خیلی به من کار دارند.من به آنها کاری ندارم ولی همه به من کار

دارند.به جز دوستم هستی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 2:34  توسط مهتاب شفاعی  | 

 دو شعر برای عمو قیصر در اولین سالگردش

یک

برگهای پاییزی

در خانه ای باز شد

روبان عشق پاره شد

یکهو توفان شد

پنجره ها تکان خورد

پرده ها باد خورد

قلبها تاپ تاپ زد

باز هم پروانه

از لانه ی خود پر زد

بازهم خانم ها

پنجره ها را بستند

اسبها از چمنزار خود فرار کردند

رفتند و رفتند

زنبورها وزوز کنان پریدند

باز هم قیصر از بیرون آمد

ناگهان از میان برگهای پاییزی رد شد

و در خانه ای را زد.

دو

ای قیصر ! لبخند تو  آرامش من است

ای که از گل بهتری

آیا در بهشت راحتی؟

منم پروانه

خدا تو را دوست دارد

اما هیچ وقت

شیطان به پیش تو نمی آید.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 23:34  توسط مهتاب شفاعی  | 

خر وحشی (شعر طنز)

 

خر وحشی

 

با تکه تکه کردن دستان

 

حمله کرد بر ما

 

ناگهان بادی آمد

 

و خر را با خود برد

 

تلفن زنگ زد

 

خر پشت گوشی تلفن بود

 

خر با شرشر آب داشت می خندید

 

پروانه گوشی را از دستش چپید

 

صبح زود

 

خروس دوباره قوقولی قوقو می کرد

 

خرهنوز خواب بود!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 1:7  توسط مهتاب شفاعی  | 

برای زلزله ی بم:

 

دیروز زمین نمی لرزید

 

اما هر وقت خدا

 

دوست داشته باشد

 

دکمه ی قرمز زلزله را

 

فشار می دهد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 16:54  توسط مهتاب شفاعی  | 

دو شعر برای بابای خوبم در روز پدر

یک

پدر جون عزیزم

خسته شده دوباره

تازه رسیده از سفر

چای می خوره قلپ قلپ

قند می خوره ترق ترق

خوش حاله و نشسته

بهم میگه عزیزم

دخترک مریضم!

 

دو

روزی

فرشته ای می آید

و قلب تو

و من

و مامان را

با خودش می برد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 10:30  توسط مهتاب شفاعی  |