تبليغاتX
آبی خدا

آبی خدا

روزي كه به شهر طوطي ها سفر كردم"

 

"روزي كه به شهر طوطي ها سفر كردم"

شنبه بود و من و مامانم از كلاس زبان يرميگشتيم كه اينقدر اسرار كردم تا مامانم منو به شهر پرنده ها برد البته اونجا يه مغازه است كه هر چي بگي داره

چيزهايي كه اونجا بود اينا بودند:

2تا توكان كه فروشي نبود!

6تا طوطي كه دمشون اندازه قد من بودو يكيشون خود درگيري مضمن داشت مثلا يه مشت تخمه ورميداشت يكيشو ميخورد!

5تا كاسكو كه اين كلمه ها رو ميگفتند: چرا مث بز نگا ميكني-عزيزم- سلام- رضا- لالالا- هاي- مامي و..................

يه بغل همستر كه به يكيش دس زدم وتودستم گرفتمش.اووخي!!!

شونصد هزار تا پرستو كه مخمو خوردن

گربه كوچولو اونم يه بغل

خوكچه هندي كه خيلي زشت بود

ماهي

سگ

دوتا پرنده كه اسمشونو نميدونم

هزار و شونصد تا فنچ

يه پرنده هم بود كه به من علاقه داشت و ميگفت بيا بيا بيا

خلاصه خوش گذشت راستي اگه دلتون ميخواد كه برين ادرس و مينويسم.بهتون خوش بگذره

 

 Image Detail

آدرس:خيابان آزادي نرسيده به اسكندري – شهر پرنده ها

 

 

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ساعت 19:40 توسط مهتاب شفاعی 10 ساله
.

منو اون

 

فکرشو بکن خواهر دوستت که کلاس دومه و اسمشم نیوشاست یک روز تو سرویس ازت بپرسه:

چرا با خواهرم دوستی؟

ـ به خاطر این که من و آبجیت از کلاس دوم باهم بودیم!

روژین که داشت حرفای مارو می شنید به او گفت:آخه ابله کوچک! این سوالا چیه می پرسی؟

مثل اینه که بخوای بدویی و بری دستشویی و یه چینی نفهم اونجا باشه و ....داره

 می ریزه!

محکم رو دستش زدم و گفتم: این حرفا چیه جلوی بچه میزنی !

ـچشم ارباب بیا همراهی!

ـباشه بریم

وشروع کردیم به «سلنا گومز» خوندن

 بعد من پیاده شدم .ما یه رمزی داریم به نام زیک زاگ. ولی جز من و روژین کسی اونو

 نمیدونه

نیوشا به من گفت:خدافظ و برام دست تکون داد باورتون میشه ؟چهار ساله که

 اون داره منو میبینه و چهار ساله که من دارم اونو میبینم

اینم یه عکس از خواننده مورد علاقه م: سلناگومز

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390 ساعت 15:46 توسط مهتاب شفاعی 10 ساله
.

به من رای بدهید

به نام خدا

دوستان و هم مدرسه ای های عزیز

بدین وسیله مهمترین اهداف و برنامه های کاندیدا شورای دانش آموزی ((مهتاب شفاعی))

را اعلام می داریم :

1-   تلاش در جهت برگزاری اردو های تفریحی و آموزشی و بازدید از مکان های دیدنی شهر

 

2-   تلاش در جهت دایر کردن بوفه که انواع خوراکی های خوشمزه و بهداشتی  در آن به فروش میرسد با قیمت های زیر 1000 تومان

 

پس به مهتاب شفاعی رای دهید تا با خیال راحت به مدرسه بیایید

 


+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390 ساعت 15:29 توسط مهتاب شفاعی 10 ساله
.

کابوس

خِر چ خِرچ خِرچ

یه قیچی سخت

برای من آسان

برای او سخت

 

خوب است بدانید

این قیچی سخت

هستش یه روزی

کابوس کاغذ !


+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390 ساعت 16:7 توسط مهتاب شفاعی 10 ساله
.

آرزوی مروارید

روزی روزگاری دختری به نام مروارید{بود}.او آرزو داشت حالا که کنار دریا زندگی می کند گردن بندی از فلس ماهی داشته باشد.اما این آرزو غیر طبیعی بود و برآورده شدنی نبود.روزها کنار دریا می نشست و با دریا سخن می گفت.دریا هم جواب او را با موج می داد.روزی که او کنار دریا بود، پسری از دریا بیرون آمد و گفت:اگر به من هفتاد صدف بدهی آرزویت را برآورده می کنم.او با سرعت نور صدف ها را جمع کرد و فلس گرفت و گردن بند ساخت.

 آرزوی مروارید


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 ساعت 16:27 توسط مهتاب شفاعی 10 ساله
.

شعر

چون شعر تازه ای ندارم دو شعر از قدیم می نویسم.این دو شعر را وقتی ۶ ساله بودم نوشتم:

کاش

 

ای کاش ما گیاه بودیم

مثل درخت توت

که موهاش توی باد تکان می خورد

 و توت ها

گیره های سرش هستند!

 

 

قاصدک

 

ای کاش من قاصدک بودم

تا بچه ای  مرا بر می داشت

و موهای سفیدم را فوت می کرد

و کچل می شدم!

 

 

 


+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ساعت 9:5 توسط مهتاب شفاعی 10 ساله
.

خرسی برو تو اتاق خودت بخواب

در یک جنگل دور و درازی خانواده ای از خرس ها زندگی می کردند.مادر - مادر بزرگ -عمو -خواهر خرسه -بابا -بابا بزرگ و سه تا عمه. روزی این خانواده تصمیم گرفتند به کوهستانی سرد بروند.آخ یادم رفت خودم را معرفی کنم.اسم من تدی است.که خرسی هم صدام می کنند.مادر من با مادربزرگم چادر های شش واگنی دوختند.ما همه در کوهستان خوابیدیم.برادر من که اسمش خرسی ۲ است و خیلی هم بزرگ است می خواست بیاد پیش من. من گفتم خرسی ! برو تو اتاق خودت بخواب.او هم رفت.ها ها ها! چون من از دندان هاش می ترسم.

 


+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 23:41 توسط مهتاب شفاعی 10 ساله
.

یک فنجان قهوه میل دارید؟

در زمانهای قدیم زنی ثروتمند زندگی می کرد.این داستان در سال ۱۹۴۰ اتفاق افتاد .در ماه سپتامبر.

 

این زن که کاترین نام داشت لباس بلندش را پوشید.عطرش را زد.چترش را برداشت و به

 سمت کافه رفت.پشت میزی که رزرو کرده بود نشست و منتظر شد.گارسون آمد و گفت:

سلام.چی میل دارید؟

کاترین گفت:چی دارید؟او گفت:کاپوچینو-چای-بستنی-شکلات-کیک و چای سبز.کاترین

گفت:لطفا یک فنجون کاپوچینو با خامه.وقتی قهوه اش را خورد زنی شیک پوش وارد شد و پیش او نشست.

 

زن گفت:

یک فنجون قهوه میل داری؟او گفت:نه.بریم.

آنها از کافه بیرون رفتند ولی کسی ندید آنها کجا رفتند.

یک فنجان قهوه

 


+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389 ساعت 8:25 توسط مهتاب شفاعی 10 ساله
.

قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب ميهن بلاگ

وبلاگ نویسی

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وب مستر

وب تولز

بازی آنلاین

فارسی ورد

دانلود

دانلود نرم افزار

عکس

مطالب جالب و خواندنی

تفریح و سرگرمی

سایت تفریحی

بازی فلش

بازی آنلاین فلش

بازی آنلاین

بازی

play online games

online games

بازی آنلاین

نو آوران پارس

ثبت دامنه

هاست

سئو

بهینه سازی سایت

طراحی سایت

طراحی وب سایت

طراحی قالب وردپرس

قالب وبلاگ

موسسه بیان

نجوم

قرآن

نجوم استان قزوین

قرآن

نیک فوتو

عکس

گالری عکس

تصویر

عکس عاشقانه

عکس مذهبی

Nik Photo

استار فوتو

عکس نجومی

گالری عکس

آسمان شب

ssssss

نجوم

حسین کرمیان

محمد فضلعلی

Hossein Karamian

Mohammad Fazlali

آموزش عکاسی

عکاسی نجومی

بهترین سئو

سئو

سئو وب سایت

آموزش سئو

بهینه سازی وب

بهینه سازی وب سایت

ارتقا پیج رنک گوگل

درسخوان

نمونه سوال

سوالات نهایی خرداد

سوالات نهایی دبیرستان

روش مطالعه

بازی آنلاین

گیم

بازی

تفریح و سرگرمی

فان

قالب

تم

قالب وبلاگ

قالب وردپرس

قالب بلاگفا

پارس تم

قالب وبلاگ

قالب

قالب بلاگفا

طراحی قالب

سابقون

شهدا زیاران

زیاران

دین و مذهب

سابقون

خاطرات شهدای زیاران

سورس گذر

آموزش برنامه نویسی

سورس رایگان برنامه نویسی