خورشید داره می ریزه
گرما شو از آسمون
قولی قولی قول می خونه
آقا خروسه تو ایوون
به چه صدای نازی!
چه پرهای درازی!
بهار خاتون از خونه
میاد به بیرون یواش
تو دامنش می ریزه
ارزن و گندم و ماش

یک روز سیب با خیار عروسی کردند.آنها در یخچال با هم
آشنا شدند و ازدواج کردند.
آن دو عاشق هم بودند و مراسم عقد آنها در باغچه
بود و خیلی خوشبخت بودند.
راستی خانه ی آنها برگ بزرگ درخت بود.

روزی روزگاری در روستایی به نام فرا دختری کوچک که نام او فرشته بود
زندگی می کرد.روزی مادر فرشته مثل همیشه شیر گاوشان را دوشید و
توی کوزه کرد و به فرشته داد.مادر گفت:در راه که می روی مواظب باش که
پایت به سنگ ها گیر نکند.این پنجمین بار است که کوزه را می شکنی و
دست خالی و بدون پول به خانه بر می گردی!فرشته گفت چشم و به راه
افتاد.در راه در این فکر بود که اگر شیر را با گاوشان به پسر پادشاه
بفروشد شاید پسر پادشاه عاشق او بشود و با او ازدواج کند و بچه ای به
اسم ستاره داشته باشند.اما تا خواست شیر را به شهر ببرد لب
چشمه سنگی بود.پایش به سنگ گیر کرد و کوزه افتاد و شکست.او نمی
دانست چه طوری دست خالی به خانه برگردد و به مادر خود چه
بگوید.شما
بگویید!فرشته چه کار کند؟!

روزی که خدا زمین را آفرید یک چمنزار خیلی قشنگ و بزرگ هم
آفرید که آن را خیلی دوست داشت.اما شیطان کاری کرد که آن
چمنزار قشنگ تبدیل به کویری خشک و خالی شد.
فرشته ها وقتی فهمیدند به خدا گفتند.خدا گفت:بروید و روی آن
کویر (ها) کنید.
آنها هم این کار را کردند وآن کویر تبدیل به بهار شد.

تازه ای یاد بگیرد.هانسل بیست ساله است.هانسل روی اتاقکش روی شتر
می نشیند و به پدر خود می گوید:پدر جان!می خواهم چیزی به شما
بگویم.پدر گفت:بگو دخترم.هانسل گفت:می شود من روی شتر بیستم
بنشینم و از آن پایین نیایم؟پدر گفت:چرا؟دختر چیزی نگفت.او عاشق راننده
ی شتر بیستم شده بود.بالاخره به پدر گفت.پدر خوشحال شد .او به راننده
ی شتر بیستم گفت و آنها با هم ازدواج کردند.
کردند برای ما تعریف کرد.بعد گفت:حالا شما یک نامه به امام علی (ع)
بنویسید.این هم نامه ی من:
سلام امام جان.دلم می خواهد تو را ببینم.امیدوارم از من ناراحت نشده
باشی.حال خود و همسرت چه طور است؟امام مشکل من این است که
بچه ها خیلی به من کار دارند.من به آنها کاری ندارم ولی همه به من کار
دارند.به جز دوستم هستی.
دو شعر برای عمو قیصر در اولین سالگردش
یک
برگهای پاییزی
در خانه ای باز شد
روبان عشق پاره شد
یکهو توفان شد
پنجره ها تکان خورد
پرده ها باد خورد
قلبها تاپ تاپ زد
باز هم پروانه
از لانه ی خود پر زد
بازهم خانم ها
پنجره ها را بستند
اسبها از چمنزار خود فرار کردند
رفتند و رفتند
زنبورها وزوز کنان پریدند
باز هم قیصر از بیرون آمد
ناگهان از میان برگهای پاییزی رد شد
و در خانه ای را زد.
دو
ای قیصر ! لبخند تو آرامش من است
ای که از گل بهتری
آیا در بهشت راحتی؟
منم پروانه
خدا تو را دوست دارد
اما هیچ وقت
شیطان به پیش تو نمی آید.

خر وحشی
با تکه تکه کردن دستان
حمله کرد بر ما
ناگهان بادی آمد
و خر را با خود برد
تلفن زنگ زد
خر پشت گوشی تلفن بود
خر با شرشر آب داشت می خندید
پروانه گوشی را از دستش چپید
صبح زود
خروس دوباره قوقولی قوقو می کرد
خرهنوز خواب بود!

دیروز زمین نمی لرزید
اما هر وقت خدا
دوست داشته باشد
دکمه ی قرمز زلزله را
فشار می دهد

یک
پدر جون عزیزم
خسته شده دوباره
تازه رسیده از سفر
چای می خوره قلپ قلپ
قند می خوره ترق ترق
خوش حاله و نشسته
بهم میگه عزیزم
دخترک مریضم!
دو
روزی
فرشته ای می آید
و قلب تو
و من
و مامان را
با خودش می برد.
